بزد صبح خرد تيغ از شب جهل * دلم بفروخت چون از مهر خاور
سر اندر جستن دانش نهادم * نكردم روزگار خويش بىبر
نماند از هيچگون دانش كه من زان * نكردم استفادت بيش و كمتر
ز بس چون و چرا كاندر دلم خاست * رسيد از خيرگى جانم به غرغر
شفاى جان نديدم هيچ دانش * مگر از دعوت آل پيمبر
بر ايشان باز بستم خويشتن را * شدم مسعود و بر شيطان مظفر
مرا توحيد و ايمان است و اقرار * بدين پيغمبر مختار و حيدر
يقين گشتم به آيات و به معقول * كه باشد مبعث و ميزان و محشر
در نصيحت و موعظه فرمايد
اى زده تكيه بر بلند سرير * بر سرت خز و زير پاى حرير
ملك را استوار كردستى * به وزيرى دبير و با تدبير
خلل از ملك چون شود زايل * جز براى وزير و تيغ امير
پادشا را دبير چيست زبان * كه سخنهاش را كند تحرير
نيست بر عقل مير هيچ دليل * راهبرتر ز نامهاى دبير
مهتر خويش را حقير كند * سوى دانا دبير با تقصير
سخن با خطر تواند كند * خطرى مرد را جدا ز حقير
جان تو پادشاه اين تن تست * خاطر تو دبير و عقل وزير
خاطر و دست تو دبيرانند * اينت كارى بزرگوار و هژبر
سرت چون قير بود و قد چون تير * با تو اكنون نه قير ماند و نه تير
به كمان چرخ تير تو بفروخت * قير تو دهر عرض كرد به شير
شاد بودى به بانگ زير و كنون * زار و نالان شدى ز درد چو زير
با سر همچو شير نيز مخوان * غزل زلفك سياه چو قير
اين جهان را فريب بسيار است * بفروشد به نرخ سوسن سير
حيلتش را شناخت نتواند * جز كسى تيزهوش روشنوير