جهان ژرف بحر است و آبش زمانه * ترا كالبد چون صدف جانت گوهر
اگر قيمتى در خواهى كه باشى * به آموختن گوهر جان بپرور
بينديش تا چيست مردم كه او را * سوى خويش خواند ايزد دادگستر
همه عدلورز و همه مكرمتكن * همه مالبخش و همه محمدت خر
در صفت افلاك و كواكب گويد
كه كرد اين گنبد پيروزهپيكر * چنين بىروزن و بىبام و بىدر
هزاران گوى سيم آكند گردان * كه افكند اندرين ميدان اخضر
چهاند اين لشكر تازنده هموار * كهاند اين هفت سالاران لشكر
سوارانى سراندازان و تازان * همه با جوشن سيمين و مغفر
مگر لشكرگه غلمان خلدند * سرادقشان زده ديباى اخضر
ز بيم چنبر اين لاجوردى * همى بيرون جهم هزمان ز چنبر
بشوريدم دل از شوريده گيتى * بگرديدم سر از گرديده چنبر
سپهرى بينم و سيارگانى * به صورتهاى گوناگون مصور
همه كژدموش و خرچنگكردار * گوزن و شيرچهر و گاوپيكر
ز گاو و كژدم و خرچنگ و ماهى * نيايد كار كردن زين نكوتر
اگر دانى كه اين كار فلك نيست * فلكبانى ترا شد لازم ايدر
به هر حالى كه بينى از بد و نيك * نهفته حكمتى دان زيرش اندر
نه هرچ آن تو ندانى آن نه علم است * كه داند حكمت يزدان سراسر
چه پندارى فلك خود بوده گشته است * نباشد هيچ بت بىصنع بتگر
اگر چيز از مراد خويش بودى * نگشتى خاربن جز سرو و عرعر
كه باشد كاين همه برهان ببيند * نگويد از يقين اللّه اكبر
به سال سيصد و پنجاه و هفتم * به ذوالقعده مرا بنهاد مادر
برآمد ساليان چند كم يار * نبود اندر جهان جز خواب و جز خور
نه زشتى باز دانستم ز خوبى * نه خرما باز دانستم ز اخگر