دستهء گل گر ترا دهد تو چنان دان * دستهء گل نيست آنكه بستهء خار است
ميوهء او را نه هيچ بوى و نه رنگ است * جامهء او را نه هيچ پود و نه تار است
رهبرى از وى مدار چشم كه ديو است * ميوهء خوش زو طمع مكن كه چنار است
من شرف و فخر آل و خويش و تبارم * گر دگرى را شرف به آل و تبار است
آنكه بود بر سخن سوار سوار اوست * آن نه سوار است كو بر اسب سوار است
شهره درختى است شعر من كه خرد را * نكته و معنى بر آن شكوفه و بار است
علم عروض از قياس بسته حصارى است * نفس سخنگوى من كليد حصار است
مركب شعر و هيون علم و ادب را * طبع سخنسنج من عنان و مهار است
تا سخنم مدح خاندان رسول است * نابغهء طبع مرا متابع و يار است
طلعت مستنصر از خداى جهان را * ماه منير است و اين جهان شب تار است
خلق شمارند و او هزار ازيراك * هرچه شمار است جمله زير هزار است
رايت او روز جنگ شهره درختيست * كش ظفر و فتح برگها و ثمار است
و له ايضا
از ميغ در بار زمين چون سما شده است * وز لاله سبزه همچو سما پرضيا شد است
گلبن چو برج جوزا گشته است و گل بر او * بشكفته جاىجاى سماك و عوا شد است
نوروز توبه بود جهان را كز او چنين * هر بد كه كرده بود زمستان هبا شد است
گر باغ تازهروى و جوان گشت خندخند * چون ابر نال نال چنين با بكا شد است
چون دوزخى گر ابر سياه و پرآتش است * زو بوستان چرا كه بهشتى لقا شد است
زين پيشتر كلاه دواج و سپيد داشت * اكنون وشى كلاه و بهايى قبا شد است
اين نوشكوفه زنده سر از خاك برزده * با ما ز روز حشر و قيامت گوا شد است
آن است نيكبخت كه پوشيده بين دلش * در حشر بر يقين به گواهى گيا شد است
اقرار كن به روز قضا چون به چشم سرت * نوروز مر گيا را روز قضا شد است
بنگر نبات مرده كه چون زنده شد به تخم * آن كش نبود تخم چگونه فنا شد است
علم است تخم مردم و مردم ز بهر علم * بر نيك و بد ز علم سزاى جزا شد است