فريفته شده مىگشت در جهان و بلى * چو او فريفته بود اين جهان فراوان را
به فر دولت او هركه قصد سندان كرد * به زير دندان چون موم يافت سندان را
پرير قبلهء احرار زاولستان بود * چنان كه كعبه است امروز اهل ايمان را
كجاست اكنون آن مرد و آن جلالت و جاه * كه زير خويش همىديد برج سرطان را
بريخت چنگش و فرسوده گشت دندانش * چو تيز كرد بر او مرگ چنگ و دندان را
بترس سخت ز سختى چو كار آسان شد * كه چرخ زود كند سخت كار آسان را
بر آسمان ز كسوف سيه رهايى نيست * مر آفتاب درخشان و ماه تابان را
ميانه كار همىباش و بس كمال مجوى * كه مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را
ز بهر مال نگر خويشتن هلاك مكن * به در و مرجان مفروش خيره مر جان را
نگاه كن كه به حيلت همى هلاك كنند * ز بهر پر نكو طاووسان پران را
ترا تن تو چو بند است و اين جهان زندان * مقر خويش مپندار بند و زندان را
به فعل بندهء يزدان نهاى به نامى تو * خداى را تو چنانى چو لاله نعمان را
به آشكار تن اندر كه كرد جان پنهان * به پيش او دار اين آشكار و پنهان را
جهان زمين و سخن تخم و جانت دهقانست * بكشت بايد مشغول بود دهقان را
دل تو نامهء عقل و سخنت عنوانست * بكوش سخت و نكو كن ز نامه عنوان را
در اظهار تجريد فرمايد
نيز نگيرد جهان شكار مرا * نيست دگر با غمانش كار مرا
ديدمش و ديد مر مرا و بسى * خوردم خرماش و خست خار مرا
چون خورم اندوه او چو مى بخورد * گردش گردون مرد خوار مرا
چند بگشت اين زمانه بر سر من * گرد جهان كرد خنگ سار مرا
شايد اگر نيست بر در ملكى * جز به در كردگار بار مرا
باز نخواهم سوى كسى كه كند * منت او پشت زير بار مرا
خواندن فرقان و زهد و علم و عمل * مونس جانند هر چهار مرا
سر ز كمند خرد چگونه كشم * داد خرد فضل بر حمار مرا