آسيمه بسى كرد فلك بىخردان را * واشفته بسى گشت به دو كار مهيا
در مفاخرت و شكرانه گويد
گر بر قياس فضل بگشتى مدار دهر * جز بر مقر ماه نبودى مقر مرا
با خاطر منور روشنتر از قمر * نايد به كار هيچ مقر قمر مرا
با لشكر زمانه و با تيغ تيز قهر * دين و خرد بس است سپاه و سپر مرا
گر من در اين سراى نبينم در آن سراى * امروز جاى خويش چه بايد بصر مرا
روزى به پر طاعت ازين گنبد بلند * بيرون پريده گير چو مرغ بپر مرا
و له ايضا
به چه ماند جهان مگر به سراب * سپس او تو چون روى بشتاب
خلق مدهوش خفتهاند همه * اندرين خيمهء چهار طناب
گر نديدى طنابهاش ببين * جملگى خاك و باد و آتش و آب
خوشخوش اين گنده پير بيرون كرد * از دهان تو درهاى خوشاب
وان نقاب عقيق رنگ ترا * كرد خوشخوش به زر ناب خضاب
اين ستمگر جهان به شير بشست * بر بناگوشهات پر غراب
همه آن كن كه گر بپرسندت * زان توانى درست داد جواب
مرغ درويش بىگناه مگير * كه بگيرد ترا عقاب عقاب
تخم اگر جو بود جو آرد بر * بچه سنجاب زايد از سنجاب
سپس يار بد نماز مكن * كه بخفته است مار در محراب
و له ايضا
باز جهان تيز پر و خلق شكار است * باز جهان را جز از شكار چهكار است
صحبت دنيا بهسوى عاقل هشيار * صحبت ديوار پر ز نقش و نگار است
غره چرا گشتهاى به كار زمانه * گرنه دماغت پر از فساد بخار است