هم زين قياس بر همه مردم سوى خدا * مهر پيمبران به شرف مصطفى شد است
وز مصطفى به امر و به تاييد ايزدى * مختار از امتش على مرتضى شد است
و له ايضا
آن بىتن و جان چيست كو روان است * كاشنيد روانى كه بىروان است
آفاق جهان زير اوست و او خود * بيرون ز جهانست و در جهان است
هرچ او برود هرگزى نباشد * او هرگزى و باقى و روان است
چون خط دراز است و بىفراخا * خطى كه درازيش بيكران است
همواره بر آن خط چو هفت نقطه * گردون ز پس يكدگر روان است
هر خردى ازو شد كلان و او خود * زى عقل نه خرد است و نه كلان است
از خود نه سپيد است وين سپيدى * بر عارضت اى پير ازو نشان است
نشگفت كزو من ز من شدستم * زيراكه مر او را لقب زمان است
سرمايهء هر نيكىاى زمانه است * هرچند كه بىمهر و بىامان است
زو هر دوجهان را بجوى زيراك * مر هر دوجهان را زمانه كانست
و له ايضا
فانى نشود هرچه آن بقا يافت * زيراكه بقا علت فنا نيست
ترسيدن مردم ز مرگ درديست * كان را بجز از علم دين دوا نيست
نزديك خرد گوهر بقا را * از دانش به هيچ كيميا نيست
گويند قديم است چرخ و او را * آغاز نبوده است و انتها نيست
اى مرد خرد بر فناى عالم * از گشتن او راستتر گوا نيست
دنيا بفريبد به مكر و دستان * آن را كه به دستش خرد عصا نيست
شرم از اثر عقل اصل دينست * دين نيست ترا گر ترا حيا نيست