در صفت ربيع و گردون رفيع و حكمتهاى منيع فرمايد
چون در جهان نگه نكنى چون است * كز گشت چرخ دشت چو گردون است
در باغ و راغ مفرش زنگارى * پرنقش زعفران و طبرخون است
آن ابر همچو كلبهء ندافان * اكنون چو گنج لؤلؤ مكنون است
بر چرخ همچو لاله به دشت اندر * مريخ چون صحيفهء پرخون است
چونست بار شاخ سمن پروين * گه ماه نو خميده چو عرجون است
بر چرخ پرستاره نگه كن چون * بر لاله سبزه درخور و مقرون است
چون روى ليلى است گل و پيشش * سرو نوان چو قامت مجنون است
چون مشتريست زرد گلش ليكن * اين مشترى به عنبر معجون است
مشرق به نور صبح سحرگاهان * رخشان بسان طارم زريو است
گويى ميان خيمهء پيروزه * پر ز آب زعفران يكى آهون است
دشت اينچنين نبوده به ماه دى * به ارديبهشت ماه چنين چون است
صحرا به لاژورد و زر و شنگرف * از بهر چه منقش و مدهوست
خاكى كه مرده بود و شده ريزان * آكنده چون شد وزچه گلگون است
اين مرده لاله را كه شود زنده * نم سلسبيل و محشر هامون است
وان خشك خار و خس كه بسوزندش * فرعون بىسلامت و قارون است
وان در حرير سبز و ستبرقها * سيب و بهى چو موسى و هارون است
دوزخ تنور شايد مر خس را * گل را بهشت باغ همايون است
نه خار درخور رطب و نخلست * نه گل سزاى آتش و كانون است
پس نيست جاى مؤمن پاكيزه * دوزخ كه جاى كافر ملعون است
اى فتنه بر علوم فلاطونى * اين تاج علمهاى فلاطون است
آن فلسفه است وين سخن دينى * اين شكر است و فلسفه افيون است