مى كنون آور كه بستد گونه از نارنگرنگ * جان كنون پرور كه رزبان بستد از انگور جان
بوستان از دوستان سازيم و مستيها كنيم * با وصال دوستان اندر فراق بوستان
شه در اين هفته شكارى كرد كز اخبار او * قصر بر قيصر قفس شد خانه بر خان آشيان
آهوان بزم گرد آهوان كوهسار * پره بربستند و آشفتند چون شير ژيان
هم به عون خام گور و قوت شاخ گوزن * بر گوزن و گور كردى شه جهان همچو جنان
بوسه بر پيكانش دادى جان آهو را كمين * چون به آهو برنشستى نوك پيكانش از كمان
ريدك بادام چشم از آهو بادام سم * خاك پرياقوت كرد از خنجر ياقوتسان
شاه بر عزم نشاط باده و ذوق شكار * لهو را بگشاده طبع و لعب را بسته ميان
گه ترنجى بر بنان و گه كمانى بر كتف * گاه زوبينى به دست و گاه رطلى بر دهان
تازيان گرد صحارى قافله در قافله * بختيان زير شكارى كاروان در كاروان
گر كنون جويد عقاب از پشت آن كهسار گوشت * ور كنون جويد هماى از روى آن دشت استخوان
بيند ازبس چشم نخچير و بناگوش تذرو * دشتها پرنرگس و كهپايهها پرنار دان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2114
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢١١٤