در مدح امير مسعود سعد سلمان جرجانى ، شاعر و نديم و سردار سلطان ابراهيم غزنوى
بر اهل سخن تنگ ماند ميدان * وز جاى بشد پاى هر سخندان
هر طبع كه بر سحر بود قادر * از عجز چو محسور گشت حيران
خاطر نبرد پى همى به معنى * فكرت بكشد سر همى ز فرمان
چون جزو به كل باز شد معانى * زى خاطر مسعود سعد سلمان
مخدوم سخنپروران مجلس * سردفتر خوانگستران ميدان
آن چرخ كه هر صبحدم برآرد * خورشيد كمال از ره گريبان
تير از قلم تير قامت او * در فخر سرافرازتر ز كيوان
ابر هنرش نابديد گوشه * بحر سخنش نابديد پايان
در باغ بهار ثناى خسرو * شعرش گل و طبعش هزاردستان
چون درج بيانش گشاد راوى * دربار شود بارگاه سلطان
طبعش به سخن ده هزار دريا * دستش به سخا صد هزار چندان
اى گنج ايادى بهشت كردى * بزم امل از تحفههاى احسان
كم كرد عطاى تو نام خاتم * بركند لقاى تو بيخ حرمان
هر بيت كمانديشهتر ز شعرت * شد نادرهتر تحفهء خراسان
اشهار ترا در جهان گرفتن * باشد اثر خاتم سليمان
گرز تو كند درعها ز مغفر * تيغ تو برد فرقها ز خفتان
وقتى كه برد گرز قوت دل * روزى كه نهد رمح قسمت جان
افتد امل كور گشته ديده * خيزد اجل تيز كرده دندان
شبديز تو آن روز مر زمين را * اشكال فلكها كشد به جولان
با تير تو بيشى كند برفتن * آن پاى كمان تير گوش پيكان
وز خشم سنان تو خايد آهن * خواهد كه چو او در شود به سندان
مويش ز عرق بر عدو بگريد * چون ديدهء عاشق ز درد هجران
دريا بودت در كف آن زمرد * زو يابد از آن روى خاك مرجان
همرنگ رگست و هميشه چون رگ * خاليش نبينى ز خون حيوان