اى بحر به محنت از تو و كان به عذاب * برده كف تو ز بحر و كان قيمت و آب
از جود تو بحر و كان خرابست و بىآب * بحر از تو به كل رسيد و كان از تو به آب
* * *
اى ملك نهاده پيش اقبال تو رخت * وز بخت تو خصم شوربخت آمد سخت
با تو چه برابرى كند آن بدبخت * كو از پى تخته زاد و تو از پى تخت
* * *
جز گرد دلم گشت ندانم غم تو * از بوالعجبى هم به تو ماند غم تو
هرچند بر آتشم نشاند غم تو * غمناك شوم اگر نماند غم تو
* * *
ز اول تو به ديدار زرتر بودى * ليكن به وفا عمر مزور بودى
چون در نگريستم نه درخور بودى * تو نيز نيازموده بهتر بودى
412 حكيم نزارى قهستانى
اصلش از برجند قهستانى بوده است و به نزار اسماعيلى ارادت داشته صاحب كتاب « دستورنامه » است و در شهور سنهء 695 وفات يافته و با شيخ سعدى صحبت داشته :
بسيار عمرها و بسى روزگارها * بگذشت و كارها بنگشت از قرارها
وضعى نهادهاند ز مبداى كن فكان * كان وضع مندرس نشود در هزارها
زد منجنيق دور بسى چرخ تيز گرد * برجى هنوز رخنه نشد زان حصارها
بر نقطهء وجود كه عشقست نام آن * از ذوق مىكنند فلكها مدارها
بسيار خشت كالبد جان آدمى * برهم نهاده دهر و فروريخت بارها
دانى چراست اينهمه اضداد و اختلاف * تا عاقلان دور كنند اعتبارها
كز خاك خون سرشتهء بيچاره آدمى * باد فنا چگونه برآرد دمارها