در مدح فرزند سپهسالار سلطان گويد
شاخ مرصع شد از جواهر الوان * شخ تل ياقوت شد ز لالهء نعمان
ابر گهرهاى گل بسفت همانا * خوردهء الماس گشت قطرهء باران
حوض ز نيلوفر و چمن ز گل سرخ * كوه نشابور گشت و كان بدخشان
بود گل ناشكفته بر صفت دل * باز چو بشكفت گشت بر صفت جان
پرگهر شبچراغ شد كمر كوه * چون كمر مهد پيل خسرو ايران
رنگ چو خوردن گرفت لالهء خود رنگ * شش مه تنبول كرده دارد دندان
آهو ازبسكه بر رياحين غلطد * سبزه و سنبل چرد هم از كتف و ران
باغ چو ميدان آبگينه شد از خويد * برگ شكوفه ز باد تخت سليمان
دامن خود بركشيد سرو چو بلقيس * كآب گمان كرد آبگينهء ميدان
انجيل آغاز كرد بلبل بر گل * چون ز بنفشه بديد حالت رهبان
شب همهشب كبك زعفران چرد از كوه * روز همه روز از آن بگردد خندان
چون شبهى داشت مرغزار به دريا * لاله بر اطراف او برست چو مرجان
گويى در پيش آفتاب نهادند * آينه در سايههاى برگ درختان
باغ ز ابر آن جمال يافت كه مسند * از پسر كدخداى لشكر سلطان
مفخر ارباب علم حضرت غزنين * سرزنش اهل فضل ملك خراسان
در پى جاه پدر رسيد به زودى * گرچه در آن سالها رسيد به نتوان
آرى ماه منير بر فلك پير * روزى چندان رود كه سالى كيوان
وزن برانداخت مدحت از درم و زر * ميزان بيكار ماند و وزان حيران
چشمهء خورشيد اگرنه زر تو بودى * نيز نديدى هبوط خويش به ميزان
نظم تو باغى است وان بهشت زمين است * خاطر چون آسمانت آن را رضوان
جسم لطيف است آب او را كوثر * روح جسيم است خاك او را ريحان