و له رباعيات
ايزد چو خصال خوب دادم * اى كاش مرا حيا ندادى
گر شب نبدى و سكر و شهوت * فرزند ز پشت من نزادى
* * *
افكند مرا گردش دهر از كويت * جايى كه صبا نيارد آنجا بويت
نه روى تو ديدنم ميسر باشد * نه روى كسى كه ديده باشد رويت
* * *
هرچند كه شد گرمى بازار تو سست * هرگز نشوم به مهر در كار تو سست
اى كين تو چون سرين سيمين تو سخت * اى عهد تو همچو بند شلوار تو سست
* * *
افسانهء شهر قصهء مشكل ماست * ديوانهء دهر اين دل بىحاصل ماست
بر ما نكند رحم اگر دل دل توست * وز تو نشود سير اگر دل دل ماست
* * *
تا كى عمرت به خودپرستى گذرد * يا در غم نيستى و هستى گذرد
آن عمر كه مرگ باشد اندر پى آن * آن به كه به خواب يا به مستى گذرد
* * *
در عشق تو كس تاب نيارد جز من * در شوره كسى تخم نكارد جز من
با دشمن و با دوست بدت مىگويم * تا هيچكست دوست ندارد جز من
411 مختارى غزنوى
و هو عثمان بن محمد حكيمى است ماهر و شاعرى است قادر مداح سلاجقهء كرمان از اقران حكيم سنايى غزنوى و مسعود سعد سلمان جرجانى در به دو حال به اسم عثمانى تخلص مىكرد بعد مختارى را اختيار نموده و سالها در خدمت ملك ارسلان سلجوقى و سلطان ابراهيم غزنوى