و له ايضا فى المدح
عالم از نوبهار پرنور است * بوستان انجمنگه حور است
با شعاع گل و شكوفه به شب * از هوا سايهء زمين دور است
در بر ياسمين و بر سر گل * عقد كسرى و تاج فغفور است
گلستان زير پاى ما گويى * پر طاوس و تخت عصفور است
سرو آزاد از آن كند كشى * كه بدان نام خويش مغرور است
وين نداند كه به ز آزادى * خدمت جاه خواجه منصور است
آنكه در پردهء سياست او * فتنه چون نوعروس مستور است
ملكالموت خنجر او را * به نيابت نوشته منشور است
و له ايضا
اى رفته چون سكندر و از تيغ سدگشاى * بربسته پيش لشكر ياجوج رهگذار
بر كشورى زده كه فلك بر فراز او * نگذشت تا نخواست از آن قوم زينهار
آن صبحدم چه بود كه از كوه جنگوان * سر بر زد آفتابى اندوده رخ بقار
ابرى ز گرد لشكر سر بر هوا كشيد * بر فرق آن گروه بباريد ذو الفقار
سيلى چنان عظيم كه در كم ز ساعتى * ديار جاىگير نماند اندر آن ديار
يا بردهء اجل شد يا بردهء سپاه * يا خستهء يمين شد يا بستهء يسار
در مدح سلطان گويد
اى مهرگان ز گاه فريدون نامدار * تا گاه شاه يافتهاى خسروان هزار
با خرج بيكرانه و با دخل بىقياس * با بذل بىنهايت و با گنج بىشمار
اندر دل كه ديدى خورشيد نوربخش * يا در كف كه ديدى ابر ستاره بار
از بدرهء كه شد همه آفاق پردرم * وز خامهء كه شد همه ايام پرنگار
از درگه كه رفت سپاه سپهربند * پيش كه بنده بود سپهر سپاهدار
جز پادشاه شرق و شهنشاه بحر و بر * سلطان صد هزار جهاندار و شهريار