تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2092

مساهمون:

ص٢٠٩٢

و له ايضا فى المدح

عالم از نوبهار پرنور است * بوستان انجمن‌گه حور است با شعاع گل و شكوفه به شب * از هوا سايهء زمين دور است در بر ياسمين و بر سر گل * عقد كسرى و تاج فغفور است گلستان زير پاى ما گويى * پر طاوس و تخت عصفور است سرو آزاد از آن كند كشى * كه بدان نام خويش مغرور است وين نداند كه به ز آزادى * خدمت جاه خواجه منصور است آنكه در پردهء سياست او * فتنه چون نوعروس مستور است ملك‌الموت خنجر او را * به نيابت نوشته منشور است

و له ايضا

اى رفته چون سكندر و از تيغ سدگشاى * بربسته پيش لشكر ياجوج رهگذار بر كشورى زده كه فلك بر فراز او * نگذشت تا نخواست از آن قوم زينهار آن صبحدم چه بود كه از كوه جنگوان * سر بر زد آفتابى اندوده رخ بقار ابرى ز گرد لشكر سر بر هوا كشيد * بر فرق آن گروه بباريد ذو الفقار سيلى چنان عظيم كه در كم ز ساعتى * ديار جاىگير نماند اندر آن ديار يا بردهء اجل شد يا بردهء سپاه * يا خستهء يمين شد يا بستهء يسار

در مدح سلطان گويد

اى مهرگان ز گاه فريدون نامدار * تا گاه شاه يافته‌اى خسروان هزار با خرج بيكرانه و با دخل بىقياس * با بذل بىنهايت و با گنج بىشمار اندر دل كه ديدى خورشيد نوربخش * يا در كف كه ديدى ابر ستاره بار از بدرهء كه شد همه آفاق پردرم * وز خامهء كه شد همه ايام پرنگار از درگه كه رفت سپاه سپهربند * پيش كه بنده بود سپهر سپاه‌دار جز پادشاه شرق و شهنشاه بحر و بر * سلطان صد هزار جهاندار و شهريار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2092 | رضا قليخان هدايت