گه خاك شد به زير پىاش در جبال سنگ * گه سنگ شد به زير كفش خاك در شعاب
راهى برونق چمن و باغ و اندرو * همچون گل شكفته نشان پى ذئاب
بىمعجز پيمبر گفتى ز تيغ كوه * چون مه دونيمه گشت همى قرص آفتاب
ز ابر سياه و برف سفيد و زمين سبز * طوطى همى پديد شد از بيضهء غراب
رفتم به راه غزنين بر آب آهنين * خفتم به حد كرمان بر آتشين سراب
ليكن مرا نمود چو داود و چون خليل * آهن تهى ز قوت و آتش تهى ز تاب
شخهاى كوه مسند و گلخارهها بساط * تلهاى ريگ عنبر و شورابها گلاب
از حرز مدحت ملك بحر و شاه بر * در كل بر و بحر برى بودم از عقاب
اندر دهان عقيق نهادم ز تشنگى * بر ياد بزم خسرو بگداخت چون شراب
بو الحارث ارسلان شه بن قتلغ آنكه هست * او را معز دنيى و دين از فلك خطاب
از آب تيغ او جگر ملحدان بسوخت * بر آب كس نكرد بجز تيغ او كباب
تيغ سداب رنگش ببريد نسل شرك * نشگفت از آنكه نسل ببرد همى سداب
و له ايضا
ز ماه روزه به ماه من اندر آمد تاب * نماندش آتش رخسار آبدار به آب
چو دور ماند ز عناب شكرينش مى * به گونهء شكرش گشت شكرين عناب
فسرده ديدم چون اخگر كشفته لبش * دلم بسوخت چو بر اخگر شكفته كباب
ز درد گفتم هر ساعتى بمز لب خويش * كه با عقيق نباشد ز تشنگيت عذاب
به طنز گفت مگر مذهب شما اين است * كه روزه نشكند ار كام تر كنى به گلاب
مگوى پيش سمرقنديان چنين كز تو * گران كنند دل قبلهء اولو الالباب
تبارك اللّه از آن كهربا بن سرسبز * كه مرغ زرين بال است و مار مشكين ناب
ز زر پاك جز او را نبوده عنبر پاك * ز مشك ناب جز او را نرسته گوهر ناب