من مبارك نام شه را بهر دفع اين بلا * بر عقيق ديده بنگارم به الماس بيان
سعد بن بو بكر بن سعد اتابك زنگى آنك * آفتابى كامكار است و سپهرى كامران
آن جوانبختى كه دريا زايدش از آستين * وان جوانمردى كه دولت خيزدش از آستان
با بلندى همتى دارد چو قدر خود بلند * با جوانى دولتى دارد چو بخت خود جوان
و له ايضا
نه قلعه ماند و نه گنج و نه اصل ماند و نه نسل * نه تخت ماند و نه تاج و نه يار ماند و نه خوان
خروش كوس نمىخيزد از در دهليز * فغان ناى نمىآيد از سر ميدان
هزار چشم به بايد كه تا فروگريد * بر آن شهان نكو سيرت نكو سامان
و له ايضا
اى چهرهء تو آينهء صنع خدايى * جان چهره گشايد ز تو چون چهره گشايى
آيينه همه چيز نمايد بجز از جان * تو هيچ بجز صورت جان مىننمايى
بر دعوى من عارض تو شاهد عدل است * بر روى تو خطت بدهد نيز گوايى
من مهرگيا ورزم و از وى نبرم مهر * تا سبزهء خط تو كند مهرگيايى
دانم بحقيقت كه همه خلق ترايند * من هيچ ندانم كه تو از خلق كرايى
كينى ننمايى كه نه در مهر فزايم * مهرى ننمايم كه نه در كينه فزايى
و له ايضا
اكنون كه يافت دهر كهن خلعت نوى * نو گشت باغ و راغ ز تمثال مانوى
بلبل نواى باربدى بركشيد باز * بر كف نهاد لاله مى از جام خسروى