به خوارى دهد بنده دستورى خود * چو بدهى تو دستورى او را به خوارى
اگر خواسته داشتى بيش ازين او * بخوردى نكردى ز تو خواستارى
و له ايضا
اى شكنج زلف جانان در پرند ششترى * سايبان آفتابى طيلسان مشترى
تودهتوده مشك دارى ريخته بر پرنيان * حلقهحلقه قير دارى تافته بر ششترى
چنبرى و عنبرى دارند شكل و بوى تو * مغزها را عنبرى و پشتها را چنبرى
مانده زير حلقهء تو اين دل پيروزهگون * همچو پيروزه فراز حلقهء انگشترى
ششترى روى منا گر مشترى بيند ترا * مشترى گردد به ديده ديدنت را مشترى
لاغرى نيكوتر آمد با ميانت از فربهى * فربهى نيكوتر آمد با سرينت از لاغرى
و له ايضا
روزى كه تو آن زلف پر از مشك فشانى * ما را ندهد هيچكس از مشك نشانى
زلف تو شكنج است تو بازش چه شكنجى * جعد تو فشاندهست تو بازش چه فشانى
گاه اين ز بر سيم كند غاليهسايى * گاه آن ز بر ماه كند مشكفشانى
اى گشته دل من چو دهان تو به تنگى * من تنگدلى دارم و تو تنگ دهانى
در تنگ دهان تو نهان سى و دو لؤلؤ * در تنگ دل من دو صد اندوه نهانى
دلبند منى دل ز بر من چه ربايى * جانان منى جان ز تن من چه ستانى
بسيار بكوشى كه مرا رنج فزايى * وز عدل امين شه عادل نتوانى
و له ايضا
پوشيد مشك ز ابر نسيه چرخ چنبرى * كافور برگرفت ز كه باد عنبرى
از گل زمين شده چو تذروان هندوى * ز ابر آسمان چو پشت پلنگان بربرى
هر بامداد لؤلؤ بر لاله گسترد * ابرى كه بود كارش كافورگسترى
ازبس شكوفه باد به لؤلؤ توانگر است * وز بوى او به مشك صبا را توانگرى