تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1694

مساهمون:

ص١٦٩٤
به خوارى دهد بنده دستورى خود * چو بدهى تو دستورى او را به خوارى اگر خواسته داشتى بيش ازين او * بخوردى نكردى ز تو خواستارى

و له ايضا

اى شكنج زلف جانان در پرند ششترى * سايبان آفتابى طيلسان مشترى توده‌توده مشك دارى ريخته بر پرنيان * حلقه‌حلقه قير دارى تافته بر ششترى چنبرى و عنبرى دارند شكل و بوى تو * مغزها را عنبرى و پشتها را چنبرى مانده زير حلقهء تو اين دل پيروزه‌گون * همچو پيروزه فراز حلقهء انگشترى ششترى روى منا گر مشترى بيند ترا * مشترى گردد به ديده ديدنت را مشترى لاغرى نيكوتر آمد با ميانت از فربهى * فربهى نيكوتر آمد با سرينت از لاغرى

و له ايضا

روزى كه تو آن زلف پر از مشك فشانى * ما را ندهد هيچ‌كس از مشك نشانى زلف تو شكنج است تو بازش چه شكنجى * جعد تو فشانده‌ست تو بازش چه فشانى گاه اين ز بر سيم كند غاليه‌سايى * گاه آن ز بر ماه كند مشك‌فشانى اى گشته دل من چو دهان تو به تنگى * من تنگ‌دلى دارم و تو تنگ دهانى در تنگ دهان تو نهان سى و دو لؤلؤ * در تنگ دل من دو صد اندوه نهانى دلبند منى دل ز بر من چه ربايى * جانان منى جان ز تن من چه ستانى بسيار بكوشى كه مرا رنج فزايى * وز عدل امين شه عادل نتوانى

و له ايضا

پوشيد مشك ز ابر نسيه چرخ چنبرى * كافور برگرفت ز كه باد عنبرى از گل زمين شده چو تذروان هندوى * ز ابر آسمان چو پشت پلنگان بربرى هر بامداد لؤلؤ بر لاله گسترد * ابرى كه بود كارش كافورگسترى ازبس شكوفه باد به لؤلؤ توانگر است * وز بوى او به مشك صبا را توانگرى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1694 | رضا قليخان هدايت