من بندهء آن دو چشم زوبيندار * من كشتهء آن دو دست دستان زن
زان دستان بسته دل شده عاشق * زان زوبين خسته جان شده دشمن
چون جوشن جو شدى براى جنگ * تير غم را دلم ببد جوشن
پيراهن آهن آن دلت بس بود * زاهن چه كنى به بر تو پيراهن
نه درخور جنگ و درخور رزمى * اى درخور بزم و درخور گلشن
و له ايضا
ايا سنگدل دلبر سيمسيما * بت قند لب لعبت قندهارى
چه بندى به زلفين كه جز دل نبندى * چه خارى به مژگان كه جز جان نخارى
به دو زلف قارى به عنبر سرشته * به دو چشم زهر آكده ذوالفقارى
به زلف بخارى بخار بخورى * بخور بخارى به زلف بخارى
به مشكين كمان جان و دل را كمندى * به رنگين شكر جان و دل را شكارى
ربودى مرا تو ز شمشاد شادى * فزودى مرا تو به گلزار زارى
چو قمرى همىنالم اندر بهاران * از آن بر قمر سود عود قمارى
به پرچين كله درع قارى و ليكن * به رخ تازهگل ريخته در عقارى
نه با چشم تو دستيارى كند دل * نه با تيغ شه جان كند پايدارى
ايا پادشاهى كه آرى عدو را * تو در كارزارى چو در كارزارى
ايا غار با لشكر تو چو كوهى * ايا كوه با نيزه تو چو غارى
تو تنهايى از روى همتا و ليكن * بروز هزاهز هزاران هزارى
اگر مرغزارى به زيرت ببيند * كند همچو بر بابزن مرغ زارى
ولى را گه بزم بىنار نورى * عدو را گه رزم بىنور نارى
اگر شاه تاتار تير تو بيند * شود روز بر شاه تاتار تارى
به نيك اخترت آمد اين عيد فرخ * كه دارد تو را جفت با بختيارى
شدست از همه عيدها اختيار او * چنان چون تو از خسروان اختيارى
من از بينوايى نوا چند دارم * مرا بينوا در نوا چند دارى