گر نديدى ناردان با نار سوزان ساخته * دو رخش را نار دان و دو لبش را ناردان
بر من و بلبل رسيد از گردش گردون ستم * او ز بهر گل نژند و من ز مهر دل نوان
من به تيمار نگارم او به تيمار بهار * من به اندوه فراقم او به اندوه خزان
شد بهار ياسمين بو از من و زو ياسمن * شد نگار ارغوانرو از من و زو ارغوان
گر نيايد آتش از بالا سوى پستى به طبع * ور به طبع آهن نيايد بر سر آب روان
چون همىافتد ز گردون شعلهها از كوهسار * چون همىدارد زره بر سر فكنده آبدان
نرگس اندر باغ برنارنگ بسته چشم ژرف * كرده برنارنگ باغ او را همانا پاسبان
اين چو زر خام و او را سيم پخته در كنار * وان چو زر پخته و او را سيم خام اندر ميان
رخ ز باده سرخ كن گر زرد شد روى زمين * خانه ز آتش گرم كن گر سرد شد طبع زمان
آن به نوازيى چو خسم اوستاد كامگار * اين به بويايى چو خلق اوستاد كامران
اين ترا از معجز موسى دهد دايم خبر * وان ترا از رجعت عيسى دهد دايم نشان
گر كنى نسبت به حلم او زمين گردد سبك * گر كنى نسبت به طبع او هوا گردد گران
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1690
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٦٩٠