ياران مرا تجارب كردند بىمحابا * ديدند قدرت من ديدند كامگارى
تو نيز تجربت كن تا دستبرد بينى * تا بردوم به شعرت چون باد بر صحارى
دانى كه من مقيمم بر درگه شهنشه * تا بازگشت سلطان از قلبگاه سارى
اكنون كه شاه شاهان بر بنده كرد رحمت * كوشى كه رحمت شه از بنده درگذارى
خشم آيدت كه خسرو با من كند نكويى * اى ويحك آب دريا از من دريغ دارى
حاسد چو بيش باشد بهتر رود سعادت * چون باد بيش باشد بهتر رود سمارى
شاها به زعم حاسد خواهم كه من رهى را * چون شاعران ديگر در خد [ متى ] گمارى
بر من ز فرّت ارجو كان عزّ و ناز باشد * كز فرّ مير ماضى بوده است با غضارى
هم در مدح سلطان مسعود بن محمود غزنوى گويد
خواهم كه بدانم من جانا تو چه خو دارى * يا از چه برآشوبى يا از چه بيازارى
گر هيچ سخن گويم با تو ز شكر خوشتر * صد كينه به دل گيرى صد اشك فروبارى
بدخو نبدى چونين بدخوت كه كرد آخر * بدخوتر ازين خواهى گشتن سر آن دارى
خدمت نكنى ما را وز ما طلبى خدمت * يارى نكنى ما را وز ما طلبى يارى
رو رو كه بيكباره چونين نتوان بودن * لنگى نتوان بردن اى دوست به رهوارى
يا دوستى صادق يا دشمنى ظاهر * يا يكسره پيوستن يا يكسره بيزارى
نيكوست به چشم من در پيرى و برنايى * خوبست به طبع من در خوابى و بيدارى
جنگى كه تو آغازى صلحى كه تو پيوندى * شورى كه تو انگيزى عذرى كه تو پيش آرى
عيشيست مرا با تو چونان كه نينديشى * حاليست مرا با تو چونان كه نپندارى
عيشيم بود با تو در غيبت و در حضرت * حاليم بود با تو در مستى و هشيارى
من عمر تو در شادى با عمر شه عالم * پيوسته همىخواهم ز ايزد به شب تارى
هركو به شبى صد ره عمرش نه همىخواهد * بىشك به بر ايزد باشدش گرفتارى
يا رب بدهى او را در دولت و در نعمت * عمرى به جهاندارى عزّى به جهانخوارى
چون شهد و شكر عيشى از خوشى و شيرينى * چون ريگ روان جيشى در پرى و بسيارى
تا مير به بلخ آمد با آلت و با عدّت * بيمار شده ملكت برخاست ز بيمارى