گر سنگ ده آسيا فروافتد * در پيش رخش ز كوكب درّى
واپس نجهد دلش به يكذرّه * كس را نبود دلى بدين نرّى
ور زان كه بغرّدى بناگاهان * پيرامن او هزبر يا ببرى
زان جانب خويش ننگرد زينسو * از ننگ حقارت و ز بىقدرى
ميرا ملكا ستارهء بدرا * ميرى ملكى ستارهاى بدرى
ديوانه طناب كاغذين ندرد * چونان كه تو صف آهنين درّى
[ چون ] تيغ كه شاخ گند نابرّد * تو سنگ [ بزرگ ] آسيا برّى
با جام به بزم خير بر خيرى * با تيغ به رزم شرّ بر شرّى
تا هست خلاف شيعى و سنّى * تا هست وفاق طبعى و دهرى
در دولت و فر [ خجسته آزادى ] * در دايرهء سپهر بىغدرى
هم در صفت عيد سعيد نوروز و مدح وزير
نوروز برنگاشت به صحرا به مشك و مى * تمثالها عزّه و تصويرهاى مى
بستان بسان باديه گشته است پرنگار * از سنبلش قبيله و از ارغوانش حى
صد كارگاه ششتر كرده است باغ لاش * صد كارگاه تبّت كرد است دشت طى
طاوس ميان باغ دمان و كشىكنان * چنگش چو برگ سوسن و پرّش چو برگ نى
بالش بسان دامن ديباى زر بفت * دمّش پر از هلال و جناحش پر از جدى
مرغ اندر آبگير و بز او قطرههاى آب * چون چهرهء نشسته بر او قطرههاى خوى
بلبل به زخمه گيرد نى بر سر [ چنار ] * چون خواجهء خطير برد دست را به مى
فرّخفرى كه بر سرش از ماه و آفتاب * چترست چون دو بال هماى خجستهپى
معروف گشته از كف او خاندان او * چون از سخاى حاتم طى خاندان طى
هنگام همّت وى و هنگام جود او * شىء است همچو لاشى و لاشى بود چو شى
دور از فجور و فسق و برى از زيان و زور * شسته رسوم زرق و نبشته دونيم وى
با نظم ابن رومى و با نثر اصمعى * با شرح ابن جنّى و با نحو سيبوى
ابر هزبرگون و تماسيح پيلخوار * با دست اوست يعنى شمشير اوست اى