سالار سپاهان چو ملك شد به سپاهان * برشد به هوا همچو يكى مرغ هوايى
گرچه به هوا برشد چون مرغ همىدون * ورچه به زمين درشد چون مردم مايى
فرزند به درگاه فرستاد و همىداد * بر بندگى خويش به يكباره گوايى
يكنيمه جهان را به جوانى بگشادى * چون پير شوى نيمهء ديگر بگشايى
يك دست تو با زلف و دگر دست تو با جام * يك گوش به چنگى و دگر گوش به نايى
هم در مدح سلطان مسعود غزنوى گويد
اى لعبت حصارى كار دگر ندارى * مجلس چرا نسازى باده چرا نيارى
چونان كه من به شادى روزى همىگذارم * خواهم كه تو به شادى روزى همىگذارى
گر دوستدار مايى اى ترك خوبچهره * زين بيش كرد بايد با مات خواستارى
من دل به تو سپردم تا شغل من بسيجى * زان دل به تو سپردم تا حق من گزارى
گر زان كه جرم كردم كاين دل به تو سپردم * خواهم كه دل [ به رأفت ] تو باز من سپارى
دل باز ده به خوشى ور نه ز درگه شه * فردات خيل تاشى ترك آورم [ تتارى ]
از درگه شهنشه مسعود با سعادت * زيبا به پادشاهى دانا به شهريارى
از ننگ آنكه شاهان باشند بر ستوران * بر پشت زندهپيلان اين شه كند سوارى
گر زان كه خسروان را مهدى بود بر استر * خنياگران او را پيلست با عمارى
اكليلهاى پيلانش از گوهرست و لؤلؤ * صندوق پيلهايش از صندل قمارى
اى شهريار عالم يكچند صيد كردى * يكچند گاه بايد اكنون كه مىگسارى
من بنده را به رحمت كردى بزرگ شاها * پاينده باد بختت پاينده بختيارى
شعرى كه تو شنيدى اينست سحر نيكو * اينست وزن شيرين اينست لفظ جارى
اى مير مصطفى را گفتند كافران بد * باآنهمه نبوّت وان فرّ كردگارى
من كيستم كه بر من نتوان دروغ گفتن * نه قرص آفتابم نه ماه دهچهارى
اى شاعر سبكدل با من چه اوفتادت * پنداشتم كه عقلت بيش است و هوشيارى
با من همىچخى تو و آگه نهاى كه خيره * دنبال ببرخايى چنگال شير خارى
آن كس كه شاعرست او او شاعران بداند * خود باز باز داند از مرغك شكارى