جز بوى خلق او ننشاند سموم تير * جز تفّ خشم او نبرد زمهرير دى
اى سرورى كه با دو كف زرفشان تو * باشد خليج رومى اندكتر از دو خوى
آن جايگاه كانجمن سركشان بود * تو بو فلانى آن دگران ابنه بنى
هستى به گاه جنگ به تك خاسته ز كوه * هينى بزرگ و باز نگرديده هين به هى
ماند به ساعتى ز يكى روز خشم تو * آن روز كآسمان بنوردند همچو طى
در صفت بهار و مدحت امير كامگار منوچهر بن قابوس
اندر آمد نوبهارى چون مهى * چو بهشت عدن شد هر مهمهى
بر سر هر نرگسى ماهى تمام * شش ستاره بر كنار هر مهى
يا چو سيماندوده شش ماه بديع * حلقهحلقه گرد زرّ دهدهى
بامدادان بر هوا قوس قزح * بر مثال دامن شاهنشهى
پنج ديباى ملوّن بر تنش * باز جسته دامن هر ديبهى
هركجا پويى ز مينا خرمنيست * هركجا جويى ز ديبا خرگهى
نرگس تازه ميان مرغزار * همچو در سيمين زنخ زرّين چهى
سرو بالادار در پهلوى مورد * چون درازى در كنار كوتهى
بوستان افروز پيش ضيمران * چون نزارى پيش روى فربهى
بوستان مانندهء معشوق مير * با دگرگونه لباسى هرگهى
از زمين بر پشت پروين افكند * گر به نوك نيزه بردارد كهى
آفتاب روشن اندر پيش او * چون به پيش آفتاب اندر سهى
روز هيجاها بود كشورگشاى * روز مجلسها بود كشوردهى
از فراز همّت او نيست جاى * نيست زانسوتر ز عبّادان دهى
آفرين بر مركب ميمون مير * رفته در هر هفته يكماهه رهى
مركبى طيّارهيى كهپارهيى * شخنوردى كه كنى وادى جهى
تيزگوشى پهنپشتى ابلقى * گردسمّى خردمويى فربهى