رسد دست تو از مشرق به مغرب * ز اقصاى مداين تا به مدين
الا تا مؤمنان دارند روزه * الا تا هندوان گيرند لكهن
به دريا بار باشد عنبر تر * به كوه اندر بود كان خماهن
نريزد از درخت ارس كافور * نخيزد از ميان لاد لادن
زيادى خرّم و خرّم زيادى * ميان مجلس شمشاد و سوسن
همهروزه دو چشمت سوى معشوق * همهوقته دو گوشت سوى ارغن
و له
برآمد ز كوه ابر مازندران * چو مار شكنجى و مازندران
بسان يكى زنگى حامله * شكم كرده هنگام زادن گران
همىزاد اين دختر سرسفيد * چو پيران فرتوت پنبهسران
جز اين ابر و جز مادر زال زر * نزادند چونين پسر مادران
همىآمدند از هوا خردخرد * بلند و سپيد اندر آن دختران
نشستند زاغان به بالينشان * چنان دايگان سيهمعجران
تو گويى به باغ اندرون روز برف * صف ناژ بود و صف عرعران
بسى خواهرانند بر راه رز * سيهموزگان و سمنچادران
بپوشند در زير چادر همه * ستبرق ز بالاى سر تا بران
ز زلفان پرنور گويى كه هست * كلاه سيه بر سر خواهران
چنو كارگاه سمرقند گشت * زمين از در بلخ تا خاوران
درو بام و ديوار آن كارگاه * چنان زنگيانند كاغذ گران
مر اين زنگيان را چه كار اوفتاد * كه كاغذگرانند و كاغذخران
شود كاغذ تازه و تر و خشك * چو خورشيد لختى بتابد بر آن
شده آبگيران افسرده يخ * چنان كوس رويين اسكندران
چو سندان آهنگران گشته يخ * چو آهنگران ابر مازندران
برآيد به زير آن تگرگ از هوا * چنان پتك فولاد آهنگران