اشك تو چون [ در ] كه بگدازى و برريزى بزر * اشك من چون بر زرير پخته برگ ياسمن
رازدار من توى همواره يار من توى * غمگسار من توى من آن تو تو آن من
روى تو چون شنبليد نوشكفته بامداد * وان من چون شنبليد پژمريده در چمن
رسم ناخفتن بروز است و من از بهر تو را * بىوسن باشم همهشب روز باشم با وسن
از فراق روى تو گشتم عدوى آفتاب * وز وصالت بر شب تارى شدستم مفتتن
من دگر ياران خود را آزمودم خاص و عام * نى طلبكارى به يكتن نى وفا اندر دو تن
تو همىتابى و من بر تو همىخوانم به مهر * هر شبى تا روز ديوان ابو القاسم حسن
اوستاد اوستادان زمانه عنصرى * عنصرش بىعيب و دل بىغش و دينش بىفتن
شعر او چون طبع او هم بىتكلّف هم بديع * طبع او چون شعر او هم باملاحت هم حسن
نعمت فردوس يكلفظ متينش را ثمر * گنج باد آورد يك شعر مديحش را ثمن
تا همىخوانى تو اشعارش همىخايى شكر * تا همىگويى تو ابياتش همىبويى سمن
گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو * روز جدّ و روز هزل و روز كلك و روز دن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1942
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٤٢