در مدح على بن عبيد اللّه سپهسالار سلطان گويد
شبى گيسو فروهشته به دامن * پلاسين معجر و قيريش گرزن
بكردار زنى زنگى كه هر شب * بزايد كودكى بلغارى آن زن
كنون شويش بمرد و گشت فرتوت * از آن فرزند زادن شد سترون
شبى چون چاه بيژن تنگ و تاريك * چو بيژن من ميان چاه [ اومن ]
ثريّا چون منيژه بر سر چاه * دو چشم من برو چون چشم بيژن
همىبرگشت گرد قطب جدّى * چو گرد بابزن مرغ مسمن
بنات النّعش گرد او همىگشت * چو اندر دست مرد چپ فلاخن
دم عقرب بتابيد از سر كوه * [ چنان چون ] چشم شاهين از نشيمن
يكى پلّه است اين منبر مجرّه * زده گردش نقط از آب روين
نعايم پيش او چون چار خاطب * به پيش چار خاطب چار مؤذن
مرا در زير ران اندر كميتى * كشنده نى و سرزن نى و توسن
عنان بر گردن سرخش فكنده * چو دو مار سيه بر شاخ چندن
دمش چون تافته بند بريشم * سمش چون زاهن و فولاد هاون
همىراندم فرس را من به تقريب * چو انگشتان مرد ارغنونزن
سر از البرز برزد قرص خورشيد * چو خونآلوده رو دزدى ز مكمن
بكردار چراغ نيممرده * كه هر ساعت فزون گرددش روغن
برآمد بادى از اقصاى بابل * هبوبش خاره درّ و بارهافكن
تو گفتى كز ستيغ كوه سيلى * فرود آرد همى احجار صد من
ز روى باديه برخاست گردى * كه گيتى كرد همچون خزّ ادكن
چنان كز روى دريا بامدادان * بخار آب خيزد ماه بهمن
برآمد زاغرنگ و مارپيكر * يكى ميغ از ستيغ كوه قارن
چنان چون صد هزاران خرمن تر * كه عمدا در زنى آتش به خرمن
بجستى هر زمان از ميغ برقى * كه كردى گيتى تاريك روشن
چنان كاهنگرى از كورهء تنگ * به شب بيرون كشد رخشنده آهن