چه بهتر ز خرگاه و طارم كنون * به خرگاه و طارم درون آذران
فروبرده مستان سر از بيهشى * برآورده آواز خنياگران
سر بابزن در سرو ران مرغ * تن بابزن در كف دلبران
كباب از بر آن در آويخته * چو خونين ورقهاى جوشنوران
خداوند ما گشته مست و خراب * گرفته دو بازوى او چاكران
درآمد شها روز بهمنجنه * به فيروزى اين روز را بگذران
مى زعفرى خور ز دست بتى * كه گويى قضيبى است از خيزران
مى زعفرانى كه چون خورديش * رود سوى دل راست چون زعفران
نه با رنگ او بايدت رنگ گل * نه با بوى او نرگس و ضيمران
دو گوشت هميشه سوى گنج گاو * دو چشمت هماره سوى اهوران
در تذكرهء محمّد بن بدر جاجرمى كه مونس الاحرار نام دارد اين لغز حمّام به نام خواجه مسطور است و ازوست
اى پيكر منوّر مخرور خوىچكان * ثعبان آتشين دم و رويينهاستخوان
گويى سمندرى كه در آتش كنى مقام * يا مرغ آبىاى كه در آبت بود مكان
با آتشت موازنه با خاكت ارتفاع * با اخترت مقارنه با آبت اقتران
همواره در فضاى تو هم ديو و هم پرى * پيوسته در هواى تو هم پير و هم جوان
اوج تو در حضيض و هواى تو در هبوط * وضع تو در اثير و بخارت در آسمان
تركيبت از طبايع و مستغنى از حواس * در موقف جهنّم و در ساحت جنان
خاكست طينت تو و با آب هممزاج * دلو است طالع تو و با حوت همقران
چون كى جدا نمىشوى از تخت يكنفس * چو جم گريز نيستت از جام يكزمان
خلقى فروبرى ز زن و مرد يكبهيك * ليكن برآورى همه را ديگر از دهان
از باد و خاك و آتش و آبت زيان مباد * تا باد و خاك و آتش و آبست در جهان
در آب و آتشى ز دل گرم و چشم تر * چون دشمنان خسرو كيخسرو آستان