خروشى بركشيدى تند تندر * كه موى مردمان كردى چو [ سوزن ]
تو گفتى ناى رويين هر زمانى * به گوش اندردميدى يك دميدن
بلرزيدى زمين از زلزله سخت * كه كوه اندر فتادى زو به گردن
تو گفتى هر زمانى زنده پيلى * بلرزاند ز رنج پشگان تن
فروباريد بارانى ز گردون * چنان چون برگ گل بارد ز گلشن
و يا اندر تموزى مه ببارد * جراد منتشر بر بام و برزن
ز صحرا سيلها برخاست هر سو * دراز آهنگ و پيچان و زمينكن
چو هنگام عزايم زى معزّم * به تك خيزند ثعبانان ريمن
نماز شامگاهى گشت صافى * ز روى آسمان ابر معكّن
چو بردارد ز پيش روى اوثان * حجاب ماردى دست برهمن
پديد آمد هلال از جانب كوه * بسان زعفران آلوده محجن
چنان چون دوسر از هم باز كرده * ز زرّ سرخ يك دستآورنجن
و يا پيراهن نيلى كه دارد * ز شعر زرد نيمى زه بدامن
رسيدم من به درگاهى كه خيزد * ازو دولت چو رمّانى ز معدن
بدرگاه سپهسالار مشرق * سوار نيزه باز خنجر اوژن
علىّ بن عبيد اللّه صادق * رفيع الشّأن امير صادق الظّن
جمال ملكت توران و ايران * مبارك سايهء ذو الطّول ذو المن
خجسته ذوفنونى رهنمونى * كه در هر فن بود چون مرد يك فن
تهمتن كارزارى كو به نيزه * كند سوراخ در گوش تهمتن
فرى زان تيغ وى هنگام هيجا * چنان ديباى بوقلمون ملوّن
كه گر زينسو رود در بنگرد مرد * بدانسو در زمين بشمارد ارزن
به طول و عرض و رنگ و گونه و فر * چو خورشيدى كه درتابد ز روزن
اگر بر جوشن دشمن زند تيغ * به يك زخمش كند دونيمه جوشن
چو پرگارى كه از هم بازدارى * ز هم باز اوفتد اندام دشمن
شنيدم من كه بر پاى ايستاده * رسيدى تا به زانو دست بهمن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1938
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٣٨