در مدح استاد ابو القاسم عنصرى ملكالشعرا گويد
اى نهاده بر ميان فرق جان خويشتن * جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن
هر زمان روح تو لختى از بدن كمتر كند * گويى اندر روح تو منضم همىگردد بدن
گر نهاى كوكب چرا پيدا نباشى جز به شب * ور نهاى عاشق چرا گريى همى بر خويشتن
كوكبى آرى و ليكن آسمان تست موم * عاشقى آرى و ليكن هست معشوقت لگن
پيرهن در زير تن دارى و پوشد هركسى * پيرهن بر تن تو تنپوشى همى بر پيرهن
چون بميرى آتش اندر تو رسد زنده شوى * چون شوى بيمار بهتر گردى از گردن زدن
تا همىخندى همىگريى و اين بس نادر است * هم تو معشوقى و عاشق هم بتى و هم شمن
بشكفى بىنوبهار و پژمرى بىمهرگان * بگريى بىديدگان و بازخندى بىدهن
تو مرا مانى بعينه من ترا مانم همى * دشمن خويشيم هر دو دوستدار انجمن
خويشتن سوزيم هر دو بر مراد دوستان * دوستان در راحتند از ما و ما اندر حزن
هر دو گريانيم و هر دو زرد و هر دو در گداز * هر دو سوزانيم و هر دو فرد و هر دو ممتحن
آنچه من در دل نهادم بر سرت بينم همى * آنچه تو بر سر نهادى در دلم دارد وطن