و له ايضا
اى رخ رخشانت چون آيينه ناديده زنگ * زنگ بزدا از دل عاشق به صهبايى چو زنگ
مادرش بوده است همچون زنگى زنگارگون * او بسان روميان بر تن ندارد هيچ زنگ
آن برنگ و بوى همچون بهرمان و غاليه * رنگ و بوى او ز دلها باز دارد بند زنگ
بهرمان ديدى كه همچون غاليه باشد ببوى * غاليه ديدى كه همچون بهرمان باشد به رنگ
آنكه كبك از بوى او گردد به نيروى عقاب * آنكه رنگ از زور او گردد به آهنگ پلنگ
گر به ماه دى چكانى قطرهيى بر سنگ ازو * در مه دى از هوا آهو چرد سنبل به سنگ
گر خورد زو زفت همچون مير گردد روز جود * ور خورد كم زهره زو چون شاه گردد روز جنگ
و له ايضا
بدرهها گريند چون با دوستان باشد به صلح * كركسان خندند چون با دشمنان باشد به جنگ
زان كه گهگه باشد از چرم پلنگ او را جناغ * از همه ددها تكبر بيشتر دارد پلنگ
با دل و دست و سنان و تيغ او در رزم و بزم * برق سرد و مرگ راحت بحر خشك و چرخ تنگ