چون روز بركشيد سر از قيرگون حرير * بر كوهسار زر بگسترد چون زرير
چون شنبليدزار ميان بنفشهزار * از گوشهء سپهر روان مهر دلپذير
يا چون غدير بود پر از آب نيلگون * از زر زورقى زبر آب آن غدير
گويى نشست خسرو چين بر سرير زر * زرين سپر بداشته در پيش آن سرير
كوه از فروغ او شده پر تودههاى زر * دشت از شعاع او شده پرچشمههاى شير
اندر اسد نديدم چونينش تافته * وندر حمل نيافتم ايدونش مستنير
گسترده بد ز گاه سحر تا گه زوال * وز نور او بخواندى نقش نگين ضرير
چون مهر چهر خويش نهان كرد در زمين * از گوشهء سپهر برآمد مه منير
اندر ميان جوزا تابنده ماه نو * چون در كمر نهاده گهر تاج اردشير
چون موىبند حورا چون يارهء پرى * چون ناخن بريده چو ابروى مرد پير
چون نيم طوق فاخته از زر ساخته * چون ماه روى زرد درفشان درفش مير
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1682
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٦٨٢