از قصد بدسگالان وز غمز حاسدان * جان در بلا فتاد و تن اندر گزند ماند
ليكن به شكر كوشم كز طبع پاك من * چندين هزار بيت بديع بلند ماند
در شكايت از ابو الفرج رونى كه با وى غدر كرده بود
بو الفرج شرم نايدت كه ز خبث * در چنين حبس و بندم افكندى
تا من اكنون بغم همىگريم * تو بشادى ز دور مىخندى
شد فراموش كز پى چو توى * من چه كردم ز نيك پيوندى
چون نهاليت در چمن بد ماند * آنكه او را ز بيخ بركندى
زود خواهى درود بىشبهت * [ بر ] تخمى كه خود پراكندى
مر مرا هيچ باك نايد از آنك * نوزده سال بودهام بندى
رباعيات
اى خدمت تو فرض و دگر نافلهها * از بخشش تو قافله در قافلهها
حصنى كه به صد تيغ كس آن را نگشاد * كلك تو كند عاليها سافلها
* * *
ساقى كه به دست من دهد جام شراب * از مى كنمش تهى و از ديده پرآب
مى خوردن من در غم او هست صواب * كز درد كم آگاه شود مست خراب
* * *
در ماه چه روشنى كه در روى تو نيست * در خلد چه خرّمى كه در كوى تو نيست
مشك ختنى چو زلف خوشبوى تو نيست * يكسر هنرى عيب تو جز خوى تو نيست
* * *
گر زر گردى جفا عيار تو بود * ور گل گردى برگ تو خار تو بود
اى دشمن آنكه دوستدار تو بود * بىيار بود هرآن كه يار تو بود
* * *
رو كاينهء بخت تو نزدايد كس * روزيت نه كاهد و نه افزايد كس