و له ايضا
تبارك اللّه اين بخت زندگانى بين * كه تا بميرم زندان بود مرا خانه
چو شانه شد جگرم شاخشاخ از آن حسرت * كه موى ديدم شاخى سفيد در شانه
من از كه دارم امّيد مهر و چشم وفا * كه دوست دشمن گشته است و خويش بيگانه
اگر شنيدمى از ديگران حكايت خويش * همه دروغ نمودى مرا چو افسانه
ضعيف چشمم بىآفتاب چون خفّاش * همىبسوزم بىشمع همچو پروانه
در تعريف ايمنى و صحّت فرمايد
ايمنى را و تندرستى را * آدمى شكر كرد نتواند
در جهان اين دو نعمتى است بزرگ * داند آنكس كه نيك و بد داند
آنچه بدهد فلك ترا بستان * وان بده پيش از آنكه بستاند
راستى كن هميشه كز دوجهان * بجز از راستيت نرهاند
نيك بيدار باش در همه كار * پيش از آن كت قضا بخواباند
نيك رو بد مرو كه نيك و بدست * كه ز ما يادگار مىماند
و له ايضا
بزرگوار خدايا چنان سزد ز خرد * كه در دل تو غم و رنج را اثر نبود
اجل سپرده يكى شارع است و نيست كسى * درين جهان كه بر اين شارعش گذر نبود
چو خوش زيد تن اگر قبضهء قضا نزيد * چه برخورد تن اگر قدرت قدر نبود
بر آنچه گشت فلك پيش و پس همىنشود * بر آنچه رفت قدر بهتر و بتر نبود
در حسب حال خود گفته
پنجاه و هفت [ رفت ] ز تاريخ عمر من * شد سودمند مدّت و ناسودمند ماند
امروز بر يقين و گمانم ز عمر خويش * دانم كه چند رفت و ندانم كه چند ماند
فهرست حال من همه يا [ حبس ] و بند بود * از حبس ماند عبرت و از بند پند ماند