عاشق گشته است بر تنم بيمارى * ممكن نبود كز او كند بيزارى
اختر شمرم همهشب از بىكارى * خوش آمد ديدهء مرا بيدارى
402 محمد قاينى
اسمش حكيم ابو نصر و زبدهء فضلاى آن عصر بعضى او را جعفر بن اسحاق خوانند و از اهل واش دانند علىاىّحال در لبّ الالباب اين ابيات به نام او نوشته شده است :
بيار بلبله كز جان نواى بلبل خاست * بخواه جام كه امروز جام بايد خواست
ز ابر تيره و از رنگ يار گلچهره * سما به رنگ زمين و زمين به رنگ سماست
شمال گرد گل اندر كشيد ديبهء سبز * گل شكفته چو ياقوت سرخ بر ديباست
به هر چمن بر سيصد هزار گونه گلست * به زير گل سيصد هزار گونه نواست
شكفته لاله چرا خوى آن نگار گرفت * دل سياه و رخ سرخ خوى دلبر ماست
سنان لاله رخ سيب را به جنگ بخست * به روى لاله بر از خون او اثر پيداست
ز بس فشانده بر سبزه باد برگ سمن * زمين سراسر همچون نگون شده درياست
چو خوشتر است به گيتى بهار و باده و يار * كنون بهار پديد آمدست يار كجاست
بهار من رخ آن آفتابروى بود * ازين بهار بسوزم كز آن بهار جداست
ز باد سرد بهار اى عجب نفور بود * اگر نفور شدهست از من آن بهار سزاست
ايا شكفته گل اندر بهار لاله و گل * نهان نگردد از من نهان شدن ز چراست
بساز چنگ و بگير اى نگار جام به چنگ * به شادكامى برخيز نون كه گل برخاست
بياور آنكه نديدست سال و كوژ شدست * به قد پير و به گاه طرب جوان آواست
ببسته همچو اسيران تنش به سيصد بند * چو عاشقان خردمند زرد و زار و دوتاست
اگر نيابد رنج از كسى بماند گنگ * چو زخم يابد ز انگشت نيكوان گوياست
طربدهندهء جام كريم پرهز است * نشاطپرور بزم سپهبد امراست