هيچ روزى به شب نشد كه مرا * نامهء تو در انتظار نداشت
زار مسعود سعد از آن گريد * كه به حق ماتم تو زار نداشت
ماتم روزگار بايد داشت * كه دگر چون تو روزگار نداشت
اين قطعه مشهور به نام مسعود در كتب تذكره مذكور است
آمد آن حور و دست من بربست * غبغبش را گرفتم اندر دست
گفت هشيار باش و آهسته * دست هرجا مزن چو مردم مست
گفتم ار من به دست بگرفتم * زنخ سادهء تو عذرم هست
زان كه هنگام رگ زدن شرطست * گوى سيمين گرفتن اندر دست
و له قطعه
روزى خويشتن خورد هركس * خلق را درهم اوفتادن چيست
در رنجى كه منفعت نكند * بر رخ خويشتن گشادن چيست
ديگران چون پس از تو بردارند * اين به كف كردن و نهادن چيست
و له ايضا
اى عجب من كىام كه كينه و جور * با من اين چرخ گرد گرد كند
خاطر هيچكس نينديشد * آنچه اين چرخ لاجورد كند
مىكشم دردها و مىدانم * كاخرم روزگار مرد كند
و له ايضا
آگاه نيست آدمى از سير آسمان * شادان همىنشيند و غافل همىرود
ماند بدانكه باشد بر كشتىاى روان * پندارد اوست ساكن و ساحل همىرود