تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1900

مساهمون:

ص١٩٠٠
هيچ روزى به شب نشد كه مرا * نامهء تو در انتظار نداشت زار مسعود سعد از آن گريد * كه به حق ماتم تو زار نداشت ماتم روزگار بايد داشت * كه دگر چون تو روزگار نداشت

اين قطعه مشهور به نام مسعود در كتب تذكره مذكور است

آمد آن حور و دست من بربست * غبغبش را گرفتم اندر دست گفت هشيار باش و آهسته * دست هرجا مزن چو مردم مست گفتم ار من به دست بگرفتم * زنخ سادهء تو عذرم هست زان كه هنگام رگ زدن شرطست * گوى سيمين گرفتن اندر دست

و له قطعه

روزى خويشتن خورد هركس * خلق را درهم اوفتادن چيست در رنجى كه منفعت نكند * بر رخ خويشتن گشادن چيست ديگران چون پس از تو بردارند * اين به كف كردن و نهادن چيست

و له ايضا

اى عجب من كىام كه كينه و جور * با من اين چرخ گرد گرد كند خاطر هيچ‌كس نينديشد * آنچه اين چرخ لاجورد كند مىكشم دردها و مىدانم * كاخرم روزگار مرد كند

و له ايضا

آگاه نيست آدمى از سير آسمان * شادان همىنشيند و غافل همىرود ماند بدانكه باشد بر كشتىاى روان * پندارد اوست ساكن و ساحل همىرود