در مدح سلطان ابراهيم بن مسعود غزنوى گفته
اگر مملكت را زبان باشدى * ثناگوى شاه جهان باشدى
ملك بو المظفّر كه گر قدر او * عيان گرددى آسمان باشدى
و گر شكل خلقش پديد آيدى * شكفته يكى بوستان باشدى
شها شهريارا حقيقت شمر * كه گر مملكت را روان باشدى
به پيش تو چون بندگان دگر * هميشه كمر بر ميان باشدى
ثناگويت ار صد دهان داردى * كه در هر دهان صد زبان باشدى
بدان هر زبان صد لغت داندى * كه در هر لغت صد بيان باشدى
بنان گرددى مويها بر تنش * يكى كلك با هر بنان باشدى
پس آن كلكها و زبانها همه * به مدحت دوان و روان باشدى
ز صد داستان كان ثناى تو است * همانا كه يك داستان باشدى
همىخواهدى رخش تو تا به تك * عنانش ز باد وزان باشدى
فلك خواهدى تا ترا روز و شب * چو شبديز در زير ران باشدى
سعود فلك را قران نيستى * اگر جز تو صاحبقران باشدى
در ايّام گرفتارى در قلعهء ناى بيان حالى كرده
نى بر خلاص حبس ز بختم عنايتى * نى در صلاح كار ز چرخم هدايتى
پيشم نهد زمانه ز تيمار سورتى * هرگه كه من بخوانم از اندوه آيتى
از حبس من به هر شهر اكنون مصيبتيست * وز حال من بهر جا اكنون روايتى
تا كى خورم به تلخى و تا كى خورم به رنج * از دوست طعنهيى و ز دشمن كنايتى
من كيستم چه دارم چندم چهام كىام * كم هر زمان رساند گردون نكايتى
نه نعمتى مرا كه ببخشم خزانهيى * نه عدّتى مرا كه بگيرم ولايتى
پيوسته بودهام ز قضا در عقيلهيى * همواره كردهام ز زمانه شكايتى
از بهر جامهء كهن و نان خشك من * زينجاى كديه است و زانجا حكايتى
اى روزگار عمر به رشوت همىدهم * پس چون نگه نداريم اندر حمايتى