ز روى تذروان زمين را بساطى * ز پشت كلنگان هوا را نگارى
اگر چرخ دارد ز هرگونه چيزى * كه شايد نمودن بدان افتخارى
ز شاهان گيتى به گيتى ندارد * چو خسرو براهيم مسعود بارى
و له
چرخ سپهر شعبده پيدا كند همى * در باغ كهربا را مينا كند همى
بر دشت آسمانگون تاثير آسمان * شكل بنات نعش و ثريا كند همى
ديباى روم شد همه باغ و چو روميان * از هر دوشاخ باد چليپا كند همى
بىكلك طبع شاخك شاهاسپرغم را * پرحرفهاى خطّ معما كند همى
اين روزگار تازه درختان خشك را * بنگر چگونه طره مطرّا كند همى
شبها سرشك ابر قدحهاى لاله را * پربادهء لطيف مصفّا كند همى
حرص جهان رعنا بر عشق كودكى * هامون و كوه پرگل رعنا كند همى
گل مدح شاه گفت از آن ابر هر زمان * اندر دهانش لؤلؤ لالا كند همى
و له ايضا
نگار من توى و يار غمگسار تويى * اگر بهار نباشد مرا بهار توى
جدا شدى ز كنار من و چنان دانم * كه شب گرفته مرا تنگ در كنار توى
وليك كبر به اندازه كن نه در حشمت * عميد خاصه و سالار شهريار توى
به پيش تو همه گردنكشان عصر امروز * پيادهاند و به هر دانشى سوار توى
به عرضگاه بزرگى كه عرض فخر كنند * سر جريده تو و اوّل شمار توى
جهان نبيند و همچون غبار پست شود * چو ديد مرد مبارز كه در غبار توى
پلنگوار گهى در دم مخالف ملك * گرفته راه و سر تيغ كوهسار توى
گهى چو شير عرين از پى شكار عدو * رده نخير در اطراف مرغزار توى
ز كارزار بكش چنگ و باده خور يكچند * نه مادر و پدر جنگ و كارزار توى