كه نكرد است آن قدر جرمى * كه برد بلبلى به منقارى
تو چنان دان كه هست هر مويى * بر تن او به جاى زنّارى
گرنه خونش غذاى مدحت تست * باد در دست تيغ خونخوارى
ور بخواهد زند بملك تو چشم * باد در ديدههاش مسمارى
خسروا حال او به عقل بسنج * كه به از عقل نيست معيارى
كيست او در جهان ز منظوران * نه عميدى بود نه سالارى
نيك انديشه [ يى ] ست بدروزى * پستبختى بلند اشعارى
نه به ملك تو دارد آسيبى * نه ز كار تو داند اسرارى
نه بپوشد فراخ پيرهنى * نه بيابد تمام شلوارى
تنش در حسرت زبرپوشى * سرش در آرزوى دستارى
تا نفس مىزند به هر نفسى * دارد از روزگار آزارى
زينهارش ده اى پناه ملوك * كه همىخواهد از تو زنهارى
تا بپويد ز باغ طوّافى * تا نگردد چو چرخ دوّارى
باد هر بندهايت بر تختى * باد هر دشمنيت بردارى
و له ايضا
ز فردوس پرزينت آمد بهارى * چو زيبا عروسى و تازهنگارى
بگسترده بر كوه و بر دشت فرشى * كش از سبزه پود است و از لاله تارى
به گوهر بپيراست هر بوستانى * به ديبا بياراست هر مرغزارى
بتى كرد هر گلبنى را و شايد * كه هر گلستانيست چون قندهارى
برانداخت بر دوش اين طيلسانى * درآويخت در گوش آن گوشوارى
ميى خواه بويا چو رنگين عقيقى * بتى خواه زيبا چو خرّم بهارى
همه كارها را بياميز باهم * ز هر پيشكارى همىخواه كارى
ز مطرب نوايى ز ساقى نبيدى * ز معشوق بوسى ز دلبر كنارى
زمينيست چون صورت دلفريبى * هواييست چون سيرت بردبارى