الا اى كريمى كه اندر غمانم * بلا را نجاتى و غم را دوايى
محمّد خصالى و آدم كمالى * براهيم خلقى و يوسف لقايى
چراغى است افروخته طبع شاعر * ضيايش فزايد چو روغن فزايى
چو كم گشت روغنش تاريك سوزد * به تقدير روغن دهد روشنايى
بميرد چو روغن ازو بازگيرى * چگونه بود چون فتيله زدايى
نكو گردد اين پشت بشكستهء من * اگر جود تو بخشدش موميايى
در حال گرفتارى در مدح سلطان ابراهيم گفته
اى فلك نيك دانمت بارى * كس نديده است چون تو غدّارى
جامهيى بافيم همى هر روز * از عنا پودش از بلا تارى
گر درى يابيم زنى بندى * ور گلى بينيم كنى خارى
نه مرا ياريى كنى روزى * نه مرا همدمى كنى بارى
گر مرا جامهء زمستانى * آفتاب است قانعم بارى
گر بيابم من اين زمان بخرم * هر بدستى از آن به دينارى
اى شگفتا كسى درين عالم * ديده بىزر چو من خريدارى
كه چو بومى نشسته بر كوهى * كه چو مارى خزيده در غارى
دل ز انده فروخته شمعى * تن ز تيمار تافته تارى
منم آن كس كه نيست تمكينم * در ديارى ز هيچ ديّارى
ندمد بيخ بخت من شاخى * ندهد شاخ بخت من بارى
گر مرا كرده پادشه محبوس * نيست از حبس شه مرا عارى
پادشه بو المظفّر ابراهيم * چرخ فعلى زمانه كردارى
نه زمين را چو مهر او آبى * نه فلك را چو كين او نارى
آنكه با او ندارد و نارد * مهر سنگى و چرخ مقدارى
اى كه نبود بناى گيتى را * به كف و راى چون تو معمارى
بنده مسعود سعد سلمان را * بيهده در سپرد مكّارى