كارى تراست بر دلوجانم بلا و غم * از تيغ آبداده و از رمح سرگراى
چون پشت بينم از همه مرغان در اين حصار * ممكن بود كه سايه كند بر سرم هماى
گردون چه خواهد از من سرگشتهء ضعيف * گيتى چه جويد از من درماندهء گداى
اى محنت ارنه كوه شدى ساعتى برو * اى دولت ار نه باد شدى لحظهيى بپاى
گر شير شرزه نيستى اى فضل كم شكر * ور مار گرزه نيستى اى عقل كمگزاى
اى تن جزع مكن كه مجازيست اين جهان * وى دل طمع مبر كه سپنجيست اين سراى
اى بىهنر زمانه مرا پاك درنورد * اى كوردل سپهر مرا نيك برگراى
در آتش شكيبم چون گل فروچكان * بر سنگ امتحانم چون زر بيازماى
از بهر زخمگاه چو سيمم همىگداز * وزبهر حبسگاه چو مارم همىفساى
اى ديدهء سعادت [ تارى ] شو و مبين * اى مادر اميد سترون شو و مزاى
اى اژدهاى چرخ دلم بيشتر بخور * اى آسياى حبس تنم نيكتر بساى
زين جمله باك نيست چو نوميد نيستم * از عفو شاه عادل وز رحمت خداى
شايد كه باطلم نكند رحمت ملك * كاندر جهان نبينى چون من ملكستاى
مسعود سعد دشمن فضلست روزگار * اين روزگار شيفته را فضل كم نماى
در مدح محمد بهروز وزير سلطان گويد
نوا گوى بلبل كه بس خوشنوايى * مبادا ترا زين نوا بىنوايى
گر از عشق گويا شدستى تو چون من * مبادات از رنج و انده رهايى
بسى مرغ ديدم به ديدار نيكو * ندانند ايشان جز از ژاژخايى
همى جو فروشند و گندم نمايند * تو گندمفروشى و ارزننمايى
بخسبند مرغان شب تو نخسبى * مگر همچو من بسته در حصن نايى
ندانم تو اى رنج با من چه باشى * تو اى بىغمى نزد من چون نيايى
هميشه دو چشمم پر از آب دارى * به چشم من اندر تو چون توتيايى
تو اى چشم من چشم داود گشتى * تو اى دامنم تربت اوريايى
ببر صحبت از من فراقا يكى ره * كه داده است با من ترا آشنايى