مژدهها دادمت به قوّت دل * وعدهها كردمت به صحّت راى
فالهايى كه من زدم ديدى * كه چگونه تمام كرد خداى
خانهء گمرهى بر آتش زن * چهرهء كافرى به خون انداى
تو بدين گمرهان غرّه شده * اثر فتح ايزدى بنماى
رو كه نصرت تراست ياريگر * رو كه ايزد تراست راهنماى
در محبوسى خود گويد
همانا باز نشناسى چو بينى * مر امروزم ز زارى و نوانى
كمانى گشته قدّ زاد سروى * زريرى گشته چهر ارغوانى
گرم فانى نگشتى گوهر اشك * يكى گنجى بدستى شايگانى
غم آمد سودم از سرمايهء عمر * كه كرده است اينچنين بازارگانى
منم كاندر عرب و اندر عجم كس * نيامد چون من از چيرهزبانى
سجود آرد به پيش خاطر من * روان رودكى و ابن هانى
برون آيم ز حبس و بند روزى * چو درّ بحرى و چون زرّ كانى
هم در زمان محبوسى در حصار ناى در شكايت و ذكر حال خود گفته
نالم ز دل چو ناى من اندر حصار ناى * پستى گرفت همّت من زين بلندجاى
آرد هواى ناى مرا نالههاى زار * جز نالههاى زار چه آرد هواى نال
گردون به درد و رنج مرا كشته بود اگر * پيوند عمر من نشدى نظم جانفزاى
من چون ملوك سر به فلك برفراشته * زى زهره برده دست و به مه برنهاده پاى
نىنى ز حصن ناى بيفزود جاه من * داند جهان كه مادر ملكست حصن ناى
از ديده گاه باشم با درّ قيمتى * وز طبع گه خرامم در باغ دلگشاى
نظمى بكامم اندر چون بادهء لطيف * خطّى به دستم اندر چون خطّ دلرباى
آوخ كه پست گشت مرا همّت بلند * زنگار غم گرفت مرا طبع غمزداى
عونم نكرد حكمت جزو فلك نگار * سودم نداشت دانش جام جهاننماى