در مدح سلطان گويد
براى خويش كند كار همچو چرخ بلند * بچنگ خويش كند صيد همچو شير ژيان
خجسته مجلس او را ز دولت است بساط * ز دوده خنجر او را ز نصرت است فسان
به كارزار شد و فتح كرد و باز آمد * به راى روشن و عزم درست و بخت جوان
چو نور روى دلارام شد فروزان تيغ * به شكل ابروى معشوق خم گرفت كمان
چو خواب در سر مردان مرد جست حسام * چو وهم در دل گردان گرد رفت سنان
نه جاى يافت همى در دماغ جز خنجر * نه راه ديد همى سوى ديده جز پيكان
سواد خاك به گرز و ز خون به گونه و رنگ * بنفشهء طبرى گشت و لالهء نعمان
عقابوار قضا برگشاده تير خدنگ * نهنگوار اجل باز كرده پهن دهان
چنان نمود همى خنجرش ز تيره غبار * چنانكه آتش سوزنده از ميان دخان
چنان بگشت كه گويى هزار دارد دل * چنان شتافت كه گويى هزار دارد جان
بشد ز جاى زمين چون فروگرفت ركاب * بماند چرخ ز جنبش چو بركشيد عنان
زمانهوار همىكند هرچه ديد ز جاى * اجل نهاد همىبرد هرچه ديد روان
اگرنه مرگ ز ياران او يكى بودى * نيافتى ز حسامش بههيچروى امان
فراخته است به راى تو ملك را رتبت * فروخته است به روى تو شاه را ايوان
سپهر طبعى در صدر مسند و مجلس * زمانه فعلى در گرد موكب و ميدان
چو بوى وصف تو يابد همىبخندد طبع * چو نور مدح تو بيند همىبنازد جان
به راه كرد بهار خجسته استقبال * ز شادكامى روى تو خرّم و خندان
دريغ داشت سم مركب ترا از خاك * بساط كرد زمين را ز لاله و ريحان
ز سرو پرقد ممشوق گشت شاخهء باغ * ز لاله پررخ معشوق گشت لالهستان
به ياد بزم تو گلبن همىفشاند زر * به نظم مدح تو بلبل همىزند دستان
و له در زمان محبوسى در قلعهء ناى به لاهور فرستاده
اى لاوهور ويحك بىمن چگونهاى * بىآفتاب روشن روشن چگونهاى
اى باغ نظم طبع من آراسته ترا * بىلاله و بنفشه و سوسن چگونهاى