اى اميرى كه برون آرد بيم و فزعت * طعمه از پنجهء شير و خوره از كام نهنگ
ميل و طبع ملكان سوى نشاط است و طرب * اندرين فصل و سوى خوردن بگماز چو زنگ
زان كه بستان شده از حسن بسان مشكوى * زان كه صحرا شده از نقش بسان ارتنگ
مرغزار و كوه از شاسپرغم و [ خيرى ] * راست چون سينهء طاوس شد و پشت پلنگ
اختيار تو درين وقت سوى غزو [ و ] سفر * از پى قوّت دين وز قبل حميت و ننگ
حرب كفّار گزيده بدل مجلس بزم * بانگ تكبير شنيده بدل نغمهء چنگ
تا همىتازد بر مفرش نرم آهوى دشت * تا همىيازد بر دامن كه بچّهء رنگ
تو بزى دايم وز فر تو آراسته باد * تاج و تخت شهى و افسر ملك و اورنگ
در مدح سلطان غزنوى گويد
هميشه دشمن مال است شاه دشمن مال * يكيست او را در رزم و بزم دشمن و مال
هماى رامش در بزم او برآرد پر * هژبر فتنه به رزمش بيفكند چنگال
كشيد لشكر جرّار تا به مركز غزو * ره فراخ فروبست بر جنوب و شمال
ز تيغ دستان بر كوهها گرفته طريق * ز باد پايان در دشتها نمانده مجال
جبال جنگى در موكبش روان كه به زخم * به روز معركه از بيخ بركند جبال
به پى شكست همه ماهى زمين را پشت * به يشك خسته همه شير آسمان را يال
يمين دولت محمود غاز از غزنين * به مدحگويان بر وقف داشتى اموال
غضايرى كه اگر زنده باشدى امروز * هزار دينار او بستدى ز زرّ حلال
خداى داند كه اندر شاه جهان * غضايرى را مىنشمرم به شعر همال
من آن كسم كه گه نظم هيچ گوينده * به لفظ و معنى چون من ندارد استقلال
گهى به نثر فشانم ز لفظ درّ ثمين * گهى به نظم نمايم ز طبع شحر حلال
در صفت اسب سلطان گويد
شاد باش اى هيون آخته يال * هيكل كوهكوب هامون مال
از پىت كوس خورده كوه بلند * وز تكت كاغ [ كرده ] باد شمال