كريم طبعا رادا به خرّمى بنشين * نشاط جوى و كرم كن به طبع نيك سگال
چو سبز گشت چمن لعل مى ستان ز بتى * كه بر سپيدى رويش بود سياهى خال
در شكايت از گرفتارى خود گويد
عمرم همى قصير كند اين شب طويل * وز انده كثير شد اين عمر من قليل
دوشم شبى گذشت چه گويم چگونه بود * همچون نياز تيره و همچون امل طويل
كفّ الخضيب داشت فلك ور نه گفتمى * بر سوك مهر جامه فروزد به خم نيل
از ساكنى چرخ و سياهى شب مرا * طبع از شگفت خيره و چشم از نظر كليل
گفتى زمين ندارد اعراض مختلف * گفتى هوا ندارد اركان مستحيل
چشمم مسيل بود ز اشكم شب دراز * مردم درو نخفت و نخسبند در مسيل
اين ديده گر به لؤلؤ رادست در جهان * با او چرا به خوابى باشد فلك بخيل
چون مور و پشهام بضعيفى چرا كشيد * گردون به سلسله در پايم چو شير و پيل
زنده خيال دوست همىداردم چنين * كايد همىبرم شب تار از دويست ميل
گه بگذرد ز آب دو چشمم كليموار * گه در شود در آتش دل راست چون خليل
نه سوخته در آتش نه غرقه اندر آب * گويى كه هست بر تن او پر جبرئيل
زردست و سرخ دو رخ و ديده مرا به عشق * زان دو رخ منقّش و زان ديدهء كحيل
چون نوحهيى برآرم يا نالهيى كنم * داودوار كوه بود مر مرا رسيل
يك چشم در سعادت نگشود بخت من * كش در زمان نه دست قضا بركشيد ميل
هم در زمان گرفتارى خود گويد
تخم گشت اى عجب مگر سخنم * كه پراكنده بر زمين فكنم
او برويد همى و شاخ زند * من ازو دانهيى همىنچنم
از فناى سخن همىترسم * كه بغايت رسيده شد سخنم
بار گشته است پوست بر تن من * چون توانم كشيد پيرهنم
روزگارم نشاند بر آتش * صبر تا كى كنم نه برهمنم