گاه در انجمن چنان باشم * كه فرامش شود ز خويشتنم
گاه تنها ز خود شوم طيره * گويى اندر ميان انجمنم
اى كه بدخواه روزگار منى * شادمانى بدينكه ممتحنم
تو اگرچه توانگرى نه توى * من اگر چند مفلسم نه منم
همچو آتشكده شده است دلم * من از آن بيم دم همىنزنم
كه ز تفّ دل اژدها كردار * پر ز آتش همىشود دهنم
سر به پيش خسان فرو نارم * كه من از كبر سرو هر چمنم
منّت هيچكس نخواهم از آنك * بندهء كردگار ذوالمننم
گر ز خورشيد روشنى خواهد * ديدگان را ز بيخ و بن بكنم
و له ايضا
من كه مسعود سعد سلمانم * در كف جود تو گروگانم
به همهوقت بار شكر ترا * به نواها هزاردستانم
بندهيى گر كسى بزر بخرد * تو چنان دان كه من ترا آنم
و گر اين از يقين نمىگويم * به يقين دان كه نامسلمانم
ور بتابم ز خدمتت گردن * مار بادا زه گريبانم
درّ و گوهر مرا نيايد كم * كز هنر بحر و از گهر كانم
در فصاحت بزرگ ناوردم * در بلاغت فراخ مىدانم
در ثنا آفتاب پرنورم * در هجا ابر تند بارانم
و له ايضا
اى آنكه چون ز جاه تو بر تو ثنا كنم * گيتى ز نور خاطر خود پرضيا كنم
بحرم كه هرچه يابد طبعم گهر كند * چون كوه نه كه هرچه شنيدم صدا كنم
هر خدمتى كه در وى تقصير كردهام * مانندهء نماز فريضه قضا كنم
بحرم شگفت نيست كه گاهى تهى شوم * تيرم عجب مدار كه گاهى خطا كنم