بخواه آن طبع را قوّت بخواه آن جسم را لذّت * بخواه آن چشم را لاله بخواه آن مغز را عنبر
از آن معشوق حورآيين از آن محبوب سروآسا * از آن خوشخوى گل عارض از آن زيباى مه منظر
بتى كز تن به زلف و رخ كشيد و برد هوش و دل * نه چون او لعبت دلكش نه چون او صورت دلبر
به خدمت پيش روى او ميان بسته است شاخ گل * ز حشمت پيش زلف او سرافكنده است سيسنبر
ببر بهر نشاط انده بخواه از جان و دل عشرت * بزن بهر دماغ آتش به عودى در دل مجمر
جواب شاعر رازى بگفتم كو همىگويد * سحرگاهان يكى عمدا به صحرا بگذر و بنگر
و له ايضا
دوال رحلت چون برزدم به كوس سفر * جز از ستاره نديدم بر آسمان لشكر
چو حاجيان ز مى از شب سياه پوشيده * چو بندگان ز مجرّه سپهر بسته كمر
گه از نهيبم گم شد بسان ماران پاى * گهم چو موران از حرص مى برآمد پر
اگرنه گيتى خشك از تف دلم بودى * ز اشك چشمم چون بحر گشته بودى بر
به لون زر شده روى من از غبار نياز * به رنگ مى شده چشم من از خمار سهر
رهى چو تيغ كشيده كشنده و تابان * اثر ز سمّ ستوران برو به جاى گهر
اگرچه تيغ بود آلت جدايى من * همىبريدم آن تيغ را به گام اندر
اگر به تيزى گردد بريده تن از تيغ * ازو همى به درازى بريده گشت نظر
گهى به كوه شدى هم حديث من پروين * گهى به دشت شدى هم عنان من صرصر
چنان نمود كه گفتى همى مجال مسير * به كوه و دشتم بر تيغ بود و بر خنجر
شهابوار به دنبال دشمنان چو ديو * فروبريدم صد كوه آسمانپيكر