[ نداند ] كوه بابل را همى حلم تو يكذره * نخواند بحر قلزم را همى جود تو يك فرغر
ثنا را اصل تو عمده ذكا را عقل تو مركز * ادب را طبع تو [ ميزان ] خرد را راى تو داور
همى بىامر مهر تو عرض نگشايد از عنصر * همى با نهى كين تو عرض بگريزد از جوهر
خصال تو به هر معنى ضمير تو به هر فكرت * مثال تو به هر حكم و حضور تو به هر محضر
همه سعد است بىنحس و همه نور است بىظلمت * همه انصاف بىظلم و همه معروف بىمنكر
جهانى زاده از طبعت به آب و باد سرد و خوش * درختى رسته از خلقت به شاخ و بيخ سبز و تر
چو از خون بربر گردن ببندد غيبهء جوشن * چو از تف در [ سر ] مردان بتفسد بيضهء مغفر
در آن تنگى كه چون دوزخ يلان رزم را گردد * ز گرما روى چون انگشت و از تف ديده چون اخگر
هواى مظلم تارى مثالى آرد از دوزخ * زمين هايل تفته قياسى گيرد از محشر
[ به زخم از شخص ] از زخم مجروحان دمد روين ز [ آذريون ] * ز خون بر روى خنجرها كفد لاله ز نيلوفر
برى را كوفته باره دلى را سوخته زوبين * سرى را [ خار ] و خس بالين تنى را خاك و خون بستر
ترا بينند بر كوهى شده [ در ] حمله چون بادى * چو برقى مغز پرآتش چو رعدى حلق پرتندر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1843
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٨٤٣