به طمع جستن برّ و به حرص ديدن بزمش * كشيده پنجهها سرو و گشاده ديدهها عبهر
نگه كن در ترنجستان بار آورده تا بينى * هزاران لعبت زرّين رخ اندر زمردين معجر
بسان دشمن خواجه ترنج بزم ناديده * [ نگون ] آويخته است از شاخ تن لرزان و روى اصفر
ز عكس روى او گشته ملوّن برگ چون ديبا * ز ثقل بار او مانده خميده شاخ چون چنبر
همانا گنج باد آورد بگشاده است باد ايرا * كه در افشاندش بىحد و زرافشاندش بىمر
تو گويى خواجه جشنى كرد و زحمت كرد خواهنده * ز بس دينار كو پاشيد زرّين شد همه كشور
عميد مملكت بو نصر اصل نصرت دنيا * كه گر نصرت شود افسر شود نامش در و گوهر
بهار دولت او را شكفته است از سعادت گل * سراى خدمت او را گشاد است از بزرگى در
جهان كامرانى را ز نور روى او گردون * بهشت شادمانى را ز جود دست او كوثر
چو رزمش در ( ندا ) آيد به تيغش جان دهد پاسخ * چو بزمش در مرا افتد ز دستش كان برد كيفر
عمل بىنام او [ جاهل ] امل بىبزم او واله * سخا بىفعل او ناقص سخن بىقول او ابتر
فزود از جاه و برد از [ جان ] و جست از طبع و راند از دل * عمل را عز امل را ره سخا را دل سخن را فر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1842
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٨٤٢