در مدح سلطان مسعود بن محمود غزنوى
پادشاه بزرگ دينگستر * شهريار كريم حقپرور
خسرو كامكار مسعود است * كش جهان بندهييست فرمانبر
صحن ملكش ز دهر هفت اقليم * خيل بختش ز چرخ هفت اختر
راعى امن او به شرق و به غرب * داعى جود او به بحر و ببر
حملهيى كرد سطوتش چونانك * فتنه را شد مصاف زير و زبر
در سر و در شكم ز شور و بلا * آب و خون شد ز هول مغز و جگر
اى جهان از جمال تو پيدا * وى فلك در [ خصال ] تو مضمر
چون تف كارزار سر بر كرد * قرص خورشيد شد چو خاكستر
تيره ديدند رنگهاى اميد * تيز ديدند چنگهاى خطر
تيغ چون مورد گشته چون لاله * روى چون گل شده چو نيلوفر
سينه چون تفته كوره در جوشن * مغز چون كفته غنچه در مغفر
بازوى عون تو گرفته قضا * خنجر فتح تو [ كشيده ] قدر
ملكجويان تهم كامروا * دهرگيران گرد نامآور
همه از هول گرز مسعودى * بر سر افكنده چون زنان معجر
يكى افتاده در ميانهء شور * دگرى جسته از كرانهء شر
اين رها كرده همچو ماران پوست * وان برآورده همچو موران پر
گشت ز اقبال تو عبير و گلاب * خاك در دشت و آب در فرغر
نم برآمد ز ريگ تفته زمين * بر برون زد ز شاخ پوده شجر
شب تارى نمود گونهء روز * زهر قاتل گرفت طعم شكر
داشت روز نشستن تو به ملك * فضل آن شب كه زاد پيغمبر
به هر آتشكده كه در گيتى است * راست چون يخ فسرده گشت اخگر
شد سيه روى صورت مانى * شد نگونسار لعبت آزر