هيونى تند خارا شخص آهن [ ساق ] سندان سم * عقابى تيز كوهانجام و هامونكوب و دريادر
هزاران دايره [ بينى ] هزاران [ خط كه ] بنگارد * گه ناورد چون پرگار و گاه پويه چون مسطر
به دستت گوهرى لرزان فلك جرم و نجوم آيين * مركّب نقره در الماس و معجون آب در آذر
ز جان دودى برانگيزى از آن پولاد چون آتش * ز گرد ابرى برافرازى از آن شبديز چون صرصر
درخش اين فروگيرد همه روى هوا يكسان * شرار آن فروكوبد همه پشت زمين يكسر
گهى آن پرگهر تابد چو ياقوتى ترا در كف * گهى آن پرگره پيچد چو ثعبانى به چنگ اندر
چه بازوى و چه دستست اين كه گيرد كندى و سستى * ازين دندان پيل مست و زان چنگال شير نر
نهنگ هيبتت چون باد هر سو در كشيده دم * هماى نصرتت چون ابر هر سو بر [ گشاده ] پر
خليلى تو كه هر آتش ترا همسان بود با گل * كليمى تو كه هر دريا ترا آسان دهد معبر
فرى آن تندرست زرد و آن فارغ دل گريان * شگفت آن راست گوى گنگ و آن فربه كن لاغر
تنش چون استخوان سخت و دلش همچون شكم خالى * زبان چون دست نيرومند و سر چون پاى گامآور
نبرد افروختى بىحد [ نشاط آراى ] يكچندى * كه گاهى نوبت تيغست و گاهى نوبت ساغر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1844
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٨٤٤