ز بيم تيغش بر خويشتن كند نوحه * هر آهنى كه كند بدسگال او مغفر
به عالم اندر كس فتح را بنستودى * اگر نبودى با فتح رايتش همبر
چراست از پس شمشير او ظفر دايم * اگرنه بندهء شمشير او شده است ظفر
اگرنه باد وزانست اصل مركب او * چرا چو باد وزان باشد او به بحر و به بر
و گر نه بندهء او شد هلال و بدر چرا * يكيش زير كف است و يكى به جهت بر
چهار طبع جهان باشد او به چار مكان * چهار وقت مخالف بدين شگفت نگر
به گاه بودن خاك و به گاه جستن باد * سوى نشيب چو آب و سوى فراز آذر
بدان سبب كه فلك بارهيى چو همّت اوست * همىنگردد قادر بر او قضا و قدر
زمين ز بيم پى پيل كوهپيكر او * همىبلرزد از آن ساخت كوه را لنگر
و زان كه گوهر بر افسرش همىباشد * شده است تابش خورشيد مايهء گوهر
و له ايضا
جهان را چرخ زرّين چشمه زرّين مىزند زيور * از آن شد چشمهء خورشيد همچون بوتهء زرگر
خزان را داد پندارى فلك ملك بهارى را * كه اندر باغ زرينتخت [ گشت آن زمردين ] افسر
همان مينا نهاد اطراف گل شد كهربا صورت * همان نقّاش بوده باد دى امروز شد بتگر
زمين [ از باد ] فروردين كه از گل بود [ پر ] چهره * [ به ماه مهر و مهر ماه ] و مهر گشت از ميوه پرشكر
نه صحرا چهره بنمايد همى از شمعگون حله * نه گردون روى بگشايد همى از آبگون چادر
بباغ و راغ نشناسد همى پيرى و كوژى را * چو بخت و دولت خواجه سرسر و قد عرعر